تبليغاتX
яαѕнα 101


яαѕнα 101

سلام به گل های باغ محمدی

حالتون خوبه؟؟؟

عیدتون مبارک

امیدوارم که نماز و روزهاتون مورد قبول حق قرار گرفته باشه و به ارزوتون برسید

 

نوشته شده در Fri 12 Oct 2007ساعت 8:9 PM توسط رشا| |
این علی مرتضی

یاور دین خدا

با همه خون جگر

کودکان بی پدر

میکشد دست نوازش بر سر هر بی پدر

ای خدا ، ای خدا آواز مولایم نمی اید دگر

 

سلام به همگی

شهادت امام علی (ع) رو به همهتون تسلیت میگم

نماز روزهاتوت قبول و اینکه یادتون نره منو تو این شبای قدر دعا کنین

 

 

امروز من نمیدونستم که شهادت امام علی (ع) هست... دلم خواست لباس صورتی که خیلی چسبی بود رو بپوشم و خلاصه کارامو تموم کردم و رفتم مدرسه. مامانم دید گفت که رشا این چیه امروز شهادت برو سیاه بپوش... اما من تو کتم نفرت اخرش یه سفرمون سفید مایل به کرمی و بلوز و شلوار و روز سری قهوه ای پوشیدم.

رفتم سر ایستگاه... که به جای اوتوبوس شماره ی ۱۰۱  من ۹۶ رو سوار شدم. اخرش متوجه شدم رفتم پیاده شدم از پل رد شدم رفتم اون طرف اوتوبان که ۱۰۱ رو بگیرم ۱۰۱ رو سوار شدم اما اشتباهی.. باید میرفتم اون طرف اوتوبان.. خلاصه با همون ۱۰۱ برگشتم دم خونمون که دوباره ۱۰۱ رو بگیرم که از دستم رفت دویدم که ۹۷ رو بگیرم اما ۹۷ به مدرسمون نمیرفت.. و امروز هم دو تا کلاس که کلی توش کارداشتیم رو نرفتم.. البته بعد از ظهر رو اگه قسمت باشه میرم...

اینم ماجرای امروز من که مخمو خیلی مشغول کرد.. اولش خیلی دختر ساده ای بودم.. خیلی مطالب در باره ی ائمه میخوندم اما این دو سال اخیر اصلا... یعنی خیلی کم.. بیشتر دلم به ترانه و بزن بکوب میره تا به نوحه و شعر های اسلامی... چند ساله اصلا مسجد نرفتم.. نمیدونم چرا این طوری شدم... نمازمون به زور میخونم.. قرآن... هر موقه که عشقم کشید.. خلاصه خیلی...

اما بعد ازامروز دیگه.. ایشاا... یه دختر خوب و  خانم میشم. درست مثل اون موقه های اول..

برام دعا کنین

موفق باشین

 

نوشته شده در Tue 2 Oct 2007ساعت 8:13 AM توسط رشا| |
سلام

نماز و روزه هاتون قبول

میگم چه زود گذشت ... الان ۱۵ ماه رمضونه. روز اول ماه رمضون فکر میکردم تو مدرسه داغون میشم از گشنگی.. اما اصلا این طور نبود. بیشتر موقه ها هم زنگ تفریح تو کافه مدرسه بودم با دوستام.

این روزا شهرمون نارجی و سبز و زرده... کنار مدرسم یا دریاچه هست که پر از درخت هست. بعضی از درختاش هنوز سبز موندن چون کاج هستن بعضی هاشونم نارجی و زرد. از این خوشم میاد که تو این موقه ...درسته که برگا زرد هستن اما هنوز همون طراوتشونو دارم وقتی بهشون دست میزنی.

همون لطافت... منم که تا برگ میبینم باید جمع کنم یه چند تایی رو ...

خلاصه تا همین دیروز خیلی دلم گرفته بود اما امروز صبح... نمیدونم چرا یه حس شادی و امید پیدا کردم.

 

 از کوچه صدای باد می آید
درختان برگهایشان را
به باد می سپارند
وعریان به استقبال زمستان می روند
بهار در زندان تقدیر است
و پاییز در کوچه ها می دود
و گلی را دیدم
که در آن گوشه ی گلدان شکسته
در دل فصل خزان می خندید
و درختی که به آن قد بلند
سربه تقدیر فرو می آورد
اخوان لپ حقیقت می گفت
پاد شاه فصل ها پاییز است

منبع...

 

یکشنیه روز ۳۰ سپتامبر مریمییییی به دنیا اومد.. هوورااا عمه شدم

 

نوشته شده در Sat 29 Sep 2007ساعت 8:41 AM توسط رشا| |
Have you had one of those days that when the teacher explain, you think you think you get it

but then you realize you didn't.

well I'm going through that phase now and it's pretty annoying..

staying up late and studying...and then when the teacher give back your test

u see u got a 75 % mark on it !!

please jush wish me luckk !!!!!

نوشته شده در Thu 27 Sep 2007ساعت 10:37 PM توسط رشا| |
درست وقتی که ۳روز مونده بود که از ایران برگردم یکی از دوستام که باباش تو سفارت مصر کار میکرد برگشت مصر و قرار شد که دیگه اصلا اینجا برنرگرده :(

من و اون خیلی باهم صمیمی شدیم مخصوصا اون ترم اخر. به من اون کمک میکردم اون به من خلاصه از خواهر هم به هم نزدیکتر بودیم. تا اینکه رفت....

همین امروز که از مدرسه اومدم تا خواستم که برم روی ام اس ان دیدم که برم اف گذاشته که یه خبر خوش من واسه ی هفته ی بعد یا بعد از عید میاد پیشت. البته این بار بدون پدر و مادر و برادر. برای اینکه میخواد دوباره سال اخر دبیرستانو اینجا بخونه.

خلاصه اون موقه انگار اسمون و زمینو بهم دادن. باورتون نمیشه دو سال با هم دوست بودیم اما تا اون موقه ای که من چند نفر رو نمیشناختم فقط تو حال سلام و بای بودیم اما الان....

کی این عید میاد که من و می دوباره همدیگه رو ببینیم.

نوشته شده در Wed 26 Sep 2007ساعت 6:16 PM توسط رشا| |
دلم میخواد گریه کنم اما دلیلی برای گریه نیست. دلم میخواد فریاد بزنم اما گوشی برای شنیدن فریادم نیست. دلم میخواد از این شهری که هستم برم بیرون اما خونه ی دیگه ای تو این کشور ندارم. دلم میخواد با کسی درد و دل کنم اما کسی که مورد اعتمادم باشه نیست ! نه که نیست هست اما میدونم که به قصد خیال دوستی مون به هم می خوره!

الان فکر میکنین که من از دست زندگی خسته شدم یا خیال مرگ دارم ! اما اصلا این طوری نیست. اتفاقا من خیلی خوشحال هستم و به زندگی خیلی امید دارم. اما خب نه همه ی خواسته ی ادم ها بر طبق سلیقه ی اونا باهاشون جور میاد.

اون موقه که فرصت بود حالش نبود اما الان که حالش هست فرصتش نیست!

منظورم اینکه اون موقه وقتی یه چیزه خوبی واسه سرف کردن اوقات فراقتم پیدا کردم بودم حوصلش نبود اما الان که وقتش هست .....

اه بازم یه بار خواستم بنویسم که هر دفه باید قاطی کنم!!

 

نوشته شده در Sun 23 Sep 2007ساعت 1:43 PM توسط رشا| |
قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت