تبليغاتX
яαѕнα 101
яαѕнα 101
  


سال نو مبارک

امیدوارم که سال خوبی رو پیش رو داشته باشین




نوشته شده در تاريخ Wed 19 Mar 2008 توسط رشا
  


امروزم یه روز تعطیلی گذشت...

اما امروز از روزای دیگه خیلی باحالتر بود.. چرا؟؟ خب بزارین بگم

چون امروز چند تا از دوستام اومده بودن خونمون.. با هم کلی حال کردیم بعدشم من و تزنیا ( دوست صمیمیم) پاشودیم رفتیم خرید کنیم.. تو مال هم چند تا از برو بچه های مدرسه رو دیدیم .... داشتیم میرفتیم بستنی فروشی که کاسریکا با مندی رو دیدیم.. نمیدونم این دوتا چرا قاطین..

تا هرکی بشون بگه که شما چه به هم میاین میگن نههههههههههههههه ما ففقط دوستیم در حالی که عالم و آدم میدونن که رابطشون بیشتر از دوستیه~~ داشتیم میرفتیم بیرون که فنی رو دیدیم.. دو دقیقه حرف زدیم و بعدشم خواستیم بریم اتوبوس سوار شیم که بریم خونه یهو دیدیم یکی پشت سرم داره بیس بیس میکنه.. اولش فکر کردم یکی از این ادم سوسولاست بعدش دیدم که نه این همون داداش ساعد خودمونه... بعد از سلام و احوال پرسی پرسید که مغازه لوازم ام پی ۳ پلر کجاست که من و تزنیا هم رفتیم نشونش دادیم.. سر راه حامد رو هم دیدم که چون زیاد باش حرف نمیزنیم.. یعنی اصلا باش حرف نمیزنیم خودمونو با اون راه زدیم که ندیدیمش... بعد دیگه کیو دیدیم.... اهان... سیدم رو دیدیم که داش تو مغازه لباس فروشی کار میکرد.. دیگه مرینا رو با چند تا از این پسرای عرب دیدیم و همین...

خلاصه خیلی خوش گذشت.. این ریدو سنتر هم عجب جاییه... هم مرکز شهره هم اینکه بیشتر دانش اموزا و برو بچه های هم سن و سال من اونجا هستن.. یادم باشه چند تا عکس بگیرم بزارم براتون..

هوا هم خیلی حال داد امروز... +۲ بود.. برفا هم دارن اب میشن.. همه جا پر شده از اب برف :(

خب سرتونو درد نمیارم دیگه تا اپ بعدی که فکر کنم فردا پ فردا باشه

بوووووووووووووس

 

از پشت پنجرا اتاقم اولای صبح...

 

Skating on the rideau canal.!!~

 

 




نوشته شده در تاريخ Tue 11 Mar 2008 توسط رشا

سلام !

بعد از یه مدت دوباره عشق نوشتن کشید! البته نوشتن تو بلاگفارو. همیشه دوست دارم یه قسمت از یه روز خوبو نگه دارم به خاطر همین هم تو یه دفتر کوچولو مینویسم..

اما همین طوری که میدونین فضول زیاده ... منم دوست ندارم که کسی اونارو بخونه واسه همین تصمیم گرفتم که برگردم اینجابنویسم!

-----------------------------------------------------------------

دیروز ۷ مارچ روز جمعه اخرین روز مدرسه قبل از یه هفته تعطیلی بود!

این روز اخری هم تو سه تا از کلاسام یا آزمایش داشتم یا امتحان... روز قبلش ۵ شنبه معلم اینگلیسیمون گفته بود که واسه ی امشب ۴ تا از بخشی های کتابی رو که کلاسی میخونیم رو بخونید و سوالا رو جواب بدین. منم که امتحان فیزیک داشتم کل وسایل اینگلیسی و شیمی رو گذاشته بودم توکمد مدرسه. رفتم سر کلاس یهو معلمه گفت که ۵ دقیقه به سوالا نگاه کنین که میخوام یه امتحان کلاسی بگیرم..

منم که اصلا نخونده بودم رفت پیش ساعد و سارا نشستم.. بیچاره ساعد خلاصه ی ۴ تا بخش کتابو واسه ی من و سارا توضیح داد. اخرش هز ۱۰ نمره ۸ شدم !! ( یه تشکر طلب ساعد)

تو کلاس انثروپالوژی معلم داشت درباه ی این که ادما از میمون و شمپنزیا شکل گرفتن حرف میزد.. که من داشتم فیزیک حل میکردم.

زنگ فیزیک خورد... برو برو رفتم سر کلاس نشستم سر جای جدیدم.. ( اخه انقده حرف زدم تا معلمه برداشت ۲ بار جامو عوش کرد :( ) ورفته ی امتحان رو دادن.. سوال اول... سوال دوم... سوال سوم... تا اینه به سوال اخر رسیدم.. نمیدونستم چطوری حلش کنم.. با اینکه شب قبلش کلی حل کردم

یه کم فکر کردم دیدم نه... الکی یه چیزی برداشتم نوشتم.. تا اینکه زنگ خورد و همه ورفه هاشونو دادنوقتی از رشید و امین و سولیداد پرسیدم اونا هم گفتن نمیدونستن که سوال اخرو چه طوری حل کنن :(اما یه جوری سه چهارنفرمون یه جواب نزدیک به هم پیدا کردیم..

جای جالبش اینه که توی ۴ تا کلاسم حد اقل یه ایرانی هست.. تو کلاس اینگلیسیم تبسم و ساعد تو کلاس شیمی شایان ( البته باش زیاد حرف نمیزنم) تو کلاس انثرو وییرا ( یه نصفه هندی یه نصفه ایرانی) و تو کلاس فیزیک هم امین و رشید...

الان که فکر میکنم میبینم قیمت دوستی گرونتر از هی چیز تو دنیاست... دوستی دوستامو به هیچ چیز تو دنیا نمیدم.. قبل از چند روز فکر میکردم که دنیا فقط به یه نفر ختم میشه اما الن کاملا نظرم تغییر کرده..

هوا هم... یه روز آفتابی ۱۰ روز برفی!! 

یه هفته تعطیلیه خوبی داشته باشین~~

مجسمه های یخی که نزدیک همین جایی بود که اسکیت میکردم..




نوشته شده در تاريخ Sat 8 Mar 2008 توسط رشا
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوندهاي روزانه


Blog Skin