яαѕнα 101
از اولش بگم که اسم وبلاگ واسه خاطر اینکه فضول زیاد بود عوض شد!! و اگه یکی یه اسم دیگه ای رو در ذهن داره خواهشن بگه... امروز اخرین روز پروژه ی پرینتینگ بود.. یه کلاسیه که بعضی از بچه ها انتخاب میکنن که راه و روش برزگ کردن بچه رو یاد میدن ... که یکی از پروژه هاش اینه که برای یک هفته یک عروسک کامپیوتری مخصوص این کلاس میدن به دانش اموزاش که باید از اون مثل یه بجه ی واقعی مراقبت کنن.. گریه میکنه.. اگه بزنی تو کلش ضبط میشه.. دیگه باید کهنشو (؟) عوض کنی.. و وسط کلاس اگه کریه کرد شیشه رو بزاری تو دهنش.. که اخر هفته معلمه باید همه ی عروسکارو چک کنه و نمره بده!! بین کلاسای مدرسه جای اضافی نداشتم که اون کلاسو بگیرم.. وگرنه هم نمره راحت داره هم خنده!! حالا جای جالبش اینجاست که سندی ( دوستم که این کلاسو گرفته) باید حتی بیرون از مدرسه باهاش مثل یه نینی رفتار میکرد.. سوار اتوبوس شدیم شلوغ بود و ما هم یه جا نزدیک راننده پیدا کردیم و وایسادیم... یهو یکی بلند شد به سندی گفت خانم شما بشینین بچه دارین.. بعدشم یه زنه گفت خانم واسه بچه که ایراد نداره اگه پنجره رو باز کنم؟ خلاصه دیگه ما از خنده مردیم... مخصوصا اینکه سندی خیلی قد کوتاهه و اصلا بهش نمیاد که ۱۸ ساله باشه!! ( تو طبقه اول دم کمد تزنیا اینا) خلاصه ما ها هم که ندید پدید این عروسکا بودم هی میگرفتیم و خودمون میبردیم سر کلاس و "مادر" رو ول میکردیم بره.. بگذریم.... درسا خیلی سخت شدن.. اعصاب ادم هم خورد میشه وقتی شب تا صبح درس میخونه بعدش سر یه سوال راحت قاطی میکنه!!! این شیمی هم پدر ادمو در میاره با اینکه هنوز یه سال مونده اما میترسم از دانشگاه اینا همه یه طرف... استرس اینکه پروژه ی بابا جون درست پیش بره هم یه طرف...دوستان و خوش گذرونی ( که الحمد ا... چند هفته ای هست که تعطیله) هم طرف دیگه مخمو مشغول کرده.. اخه یعنی چیییییییییی اه چرا باید همش قرو قاطی بشه another cold spring day passed... i can't believe i spent my whole weekend just sitting at home doing nothing while i could have gone outside and have fun with my friends ~~ well anyway ... at least i got some studying done and got ready for the physics test tomorrow !! i hope i can get 100 % cuz if i dont im gonna feel like a dummmmaasss now that summer is almost here.. i mean school is gonna be over after june 18 for me anyway.. or maybe earlyer ten that.. donno when exams start but hopefully they dont take the whole month! i was gonna write my summer plans but then i went on msn and started talking to afrin, hishama and saed and got all over the ruler issue thanks to afrin .. lol love u afrii anyway now that everything is normal i dont wanna do anything stupid to miss it up again it's late i better go to sleep so i can catch the bus ontime for school.. g'night everyone این بار یه هفته تعطیلیه مارچ بریک هم نزدیک نوروز افتاد.. جای جالبش اینجاست که هفته ی بعدش که رفتشم مدرسه فقط دو شنبه و سه شنبه کلاس داشتیم چون واسه کلاس ۱۱ و ۱۲ همیا یه برنامه داشتن.. که کل روز رو فیلم ساخت کارگردانای کانادایی میدیدیم.. ۵ شنبشم که خودم خودمو واسه مولود پیامبر و سال نو تعطیل کردم .. جمعه هم که مسیحیا واسه ی وفات مسیح تعطیل عمومی کردن و دو شنبه هم که روز Easter Monday هست.. بگزریم.. این چند روز تعطیلی اصلا دستمو به کتاب دفترام نزدم.. نمیدونم چم شده.. اصلا دل به درس نمیدم.. با اینکه میدونم جواب سوال فیریکو اما حوصلم نمیاد کل فورمولا رو بنویسم معلم هم برمیداره نصفه نمره ی کل سوالو کم میکنه واسه اینکه راه حل رو ننوشتم.. تا اینکه بیام یه کاری بکنم صبح تا شب فکرم مشغول چیزای ممبلی جمبلیه.. نمی دونم شایدم من زیاده روی کرده باشم. پریشب با برو بچه ها قرار گذاشتیم که بریم کافه گلاسه بخوریم.. اما واسه یه دلایلی به هم خورد!~ نمدونم.. احساس ترس دارم... احساس میکنم که یکی منتظره تا من یه کار اشتباه ازم سر بزنه تا حسابی مسخرم کنه.. جای تعجبشم اینجاس که از همون ادمی می ترسم که شاید بهترین دوستم هست.. ( البته بعد از تزنیا) و میدونم که این احساس بیخوره اما... اخه این دیپلومات بودن هم شده مد این روزا.. چند تا از دوستام باباهاشون تو سفارت کار میکنن ... منم تا پلاک قرمز روی ماشین میبینم دلم میریزه!! اونم اگه ماشینش برق برقی باشه! یه چیز جالب... همین الان که دارم مینویسم همین دوستم انلاین شد! جل الخالق ( ۱۲:۱۰ شب) خب بازم اومدم بنویسم... الان ۱:۴۵ شبه.. که برای بار ۲ تو بازیه بیلیارد تو یاهو باختم :( همه هم رفته رفته عوض میشن.. داشتم عکسای پارسال پیارسالمو میدیدم که یهو چشم به یه کسی افتاد که ۲ سال پیش موقه ی اودومون به منتریال گرفته بودیم افتاد... یادش به خیر خیلی خوش گذشت.. تقریبا۲/۱ ادمای توشم از کشورای دیگه اومده بودن تا فقط درس بخونن و برگردن.. اونایی هم که الان تو مدرسه هنوز باهامن هم از زمین تا اسمون عوض شدن.. از قیاف گرفته تا اخلاق و تیپ و حرف زدن... یکیش خودم~~ یادش به خیر چه روزایی بود... خب چرت و پرت بس برک بخوابم تا قبل از اینکه هر چی از دهنم درمیاد رو اینجا بنوسم تقریبا ۳ سال و نیم پیش سفره ۷ سین ساعد اینا.. 
![]()
برام دعا کنین که قبول شم... اصلا تا حالا مطمئن نیستم که چی میخوام بخونم.. اخه اینجا تا اینکه مدریکال سکول قبولت کنن باید لیسانس یه چیز دیگه رو داشته باشی.. یعنی حد اقل ۴ سال تو دانشگاه باشی بعدش یه امتحان بدی که واسه مدرسه ی طبی قبولت کنن :( ![]()




have you had one of those days that in the morning you feel like your on top of the world and in the afternoon after hearing stuff that your friends say about what happened last year, you feel so down and umm kinda intimated .. well it's not like anything was gonna happen anyway but it's just the feeling that comes to you that makes u realize that life isn't easy and you got to work your way out through rough times
I thought it was done when the dude went back but it actually was just the start of another "second thought" about someone else... lmao now that i think of it ..i think that I'm the stupidest girl on earth~~ and now that , that retard coming back i feel well... umm down?!
but
thank lord it ended few weeks after it started.. lol the most painful thing that was so sweet! I'm to young to understand the meaning of love anyway
ayh anyway who cares about the past all i wanna think of right now is what gets me to be someone when i grow up... right now all i care about is university, finishing high school and graduating with awsome marks... and till some extends i was successful in my path
Afrin, Hishama and I went to buy one of our friends a gift just to say how much we appreciate their friendship... it was a tiny guitar mockett.. it's so cute i wish i had taken a pick before wrapping it 




| قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت |


