امتحانات امروز تموم شدن.... احساس میکنم که یه بار سنگینی از رو دوشم برداشتن..
۱ لحضه صب کنین الان میام
سه شنبه :
مامان من دیگه نمیخواد برم سر کلاس... اخه معلما توی کلاس بهمون میگن بشینین واسه ی امتحانات و سااتیواتون بخونین اگه سوالی داشتین از ما بپرسین... منم سر کلاس باشم فقط حرف میزنم پس همین جا خونه میمونم !!
چهارشنبه :
مامان من فقط امروز واسه ی ساماتیو انگلیسیم میرم بعدش میام خونه.. اخه خیلی درس دارم
پنچشنبه:
مامان من امروز فقط واسه امتحان انثروپولوژیم میرم مدرسه
جمعه :
مامان امروز هیچی نداریم پس اصلا نرم مدرسه.. اما نه امتحان فیزی دارم زنگ اخر.. زنگ اخر میرم
پ.ن : ادم بعضی موقه ها از زیر بار کارایی که باید انجام بده واسه دلایله خیلی بیخودی بهونه میاره!!
همین خود من.. با اینکه امتحانات شروع شده و رفتن من سر کلاس حتی اگه فقط به حرف زدن تموم بشه هم بهتر از نشستن من توی خونست اما مناسب نبودن حال و هوای مدرسه اعصاب درست حسابی واسه ادم نمیزاره!
۱- اینکه اخر سال شده بیشتر بچه های که میشناسم ( حالا بزا بگیم دوستان) سر ادم بازی در میارن
مثلا سلما خانم نیم ساعت میشینه سر منو با اینکه چطور از ادمایی که میخوان تو یه جمع بیوفتن اما نمیوفتن خورد بعد دو دقه هم که اون دختر ترکی اومد پاشد رفت پیشش !!
یا همین سندی خانم که مثلا یکی از دوستای نزدیکمه!! ادم قلط میکنه یه چیزی بهش بگه... مثلا بهش میگی نرو به فلان کس بگیاااااااا.. قول بشه باشه؟؟؟ دو دقه ی بعد سر کلاس یه اس ام اس بهت از طرف فلانی میرسه که سندی گفت.......
یا همین افی یا هیشاما... اخر خبر چینی ، لوسی... و خودشیرینی هستن..
رودرا ... اصلا حرف اون پسره ی احمق رو نزن... خودش میاد حرف میزنه بعدش میگه من گفتم!
ساعد.. تا حالا که کاری نکرده اما کم کم داره رو اعصابم راه میره... میره تو فیس بک مینویسه که ایران بهتر از عراق بازی میکنه!!... با اینکه فکر میکنم عقلش به حدی برسه که بین ادم ایزاد فرق نندازه...
امین..... وسط کلاس میشینه با موبایلش یک بازیهای میکنه که ادم ببینه شاخ در میاره!! اون موقه الکی میاد میگه عراق هم رییس جمهور داره که خودش جوابشو خیلی خوب گرفت
جانا... فقط میخواد همه ی توج ها بهش باشه... هر کاری واسه رسیدن به اون هدف باشه انجام میده
مممم دیگه چی... خلاصه اینکه این همکلاسیای ادم هم درست موقه ی امتحانا روی اعصاب ادم قدم میزنن...
اهان..
مش غظنفر؟ کاش میشد بهش بگم که هر چی رو از این و اون میشنوی رو باور نکن و تو منو بهتر از هر کسی میشناسی که من این طور ادمی نیستم و نمیخوام دوستی قدیدیمون از بین بره واسه چندتا چیزی که سندی گفته...
پ.ن : نصف بشتر این ادمای.... حتی اسمی هم براشون ندارم... از مدرسه تشریفشونو میبرن :) اسه ی سال بعد :)
پ.ن : عراق بردددددددد ![]()
خب اگه شنبه و یکشنبه ها رو نشموریم کلا با ساماتیوا و امتحانات نهایی ۸ روز دیگه مونده !!
برام دعا کنین
چند روز پیش روز اخر فیستیواله لاله و روز ملکه ویکتوریا بود... اینم چند تا عکس از جشن و رقصهای محلی هر کشور که اونجا من دیدم...

عروس و دوماد قلابی کره ای

روسی


کره ای ( دوتاشون تو مدرسه ی ما بیدن)
خب بقیه عکسا بمونه واسه بعدا!
بازم خوش به حال بعضی های شما که امتحاناتتون تموم شده:) ما تازه ۲ هفته دیگه شروع میشه.. بعدشم به اسرار کنسلر مدرسه ی م حترم مجبور یه برداشتن کلاس تابستونی هم شدم..( هی میگه به درد دانشگات میخوره..) من و تزنیا و چند تا دیگه از دوستای نزدیک قرار شد یه مدرسه رو انتخاب کنیم اما فکر نکنم کلاسامون سر یه درس باشه...
دیگه اینکه تو مدرسه هم خبر خاصی نیست.. جز درس درس درس
هوا هم هی امروز بد نبود اما همین الانش که دارم مینویسم ابری شد...
معمولا من میدم همه ی کارامو مامان بابام بکنن مثلا واسه کلاس تابستونی اگه میخواستم برم همیشه اونا میرفتن و فرم مدرسه رو میبردن ثبت نام یا اگه خودم میرفتم با ۱۰۰ تا از برو بچه ها مثل لشکر ذولفقار میریختیم تو خیابون و میرفتیم ثبت نام!
این بار یه جوری شد که من کلاس فیزیکم معلمومن نیومده بود و به جای یه معلم دیگه اومده بود.. که معمولا تو این حالت از کلاس ۲۲ نفره ۳ نفر بیشتر حاظر نمیشن.. بقیه ی برو بچه ها هم درس داشتن و مثل خر خون نشسته بودن سر درسشون.. منم میدونستم کسی خونه نیست چون خان بابا سر کار بود و مامان خانم هم مدرسه..
خلاصه پاشدم انر انر رفته خودم ثبت نام کردم!! یه چیز میگم نخندین اما از اون روز به بعد دیگه از ماششینهای سفارتی ترسی نداشتم ( ترس که ترس وحشتی باشه نه اما یه جور رودروایستی که با یکی از بچه های سفارتی تو مدرسمون داشتم... اینم که هر موقه من میرفت ریدو سنتر خرید میدیدم و کلی وایمیسادیم چرت و پرت میگفتیم.. خلاصه.. البته ایشون یکی از دوستای صمیمی منم هستن)
بعد یه جورایی هم اعتماد به نفسم رفت بالا.. جلل خالق کاش میشد برم برو بچه های مردم رو هم ثبتنام هم تا اعتماد به نفسم بیشتر بره بالا..
خلاصه همه چیز به خوبی و خوشی داره پیش میره ( امیدوارم بهتر بشه بدتر نشه)
خب دیگه چی.... خب چیزی که بخوام اینجا بنویسم به مخم نمیاد
موفق باشید و برام دعا کنید
بووووس
P.S : why does the sweetest thing in the world turn into a fearful threat over time?? i really want to know

