تبليغاتX
яαѕнα 101


яαѕнα 101

We went to the super ex festival yesterday !! it was awsomee

cuz saed,rudra,reem,rem,tasnia,farhana,vladimir,vivi,sunny and I were all together

it was also tasnia's birthday.. oh my it was an awsomee day

i wish this friendship will always shine like this cuz honestly .. im tired of ppl in my school !! i really need a change

school's starting in less then 10 days :( .. sad but i it's alright ! cuz one more year and then i will enter the free world

all i want is your prayers..

عکس 1

عکس 3

عکس 2

عکس 4

نوشته شده در Thu 21 Aug 2008ساعت 11:21 PM توسط رشا| |

باز فصل گل رسید و باغها در انتظار               

پس گل نرگس چه شد آن دلبر یکتا کجاست؟

آنکه گرید روز و شب از داغ جانسوز حسین (ع) 

 ناله ها دارد به یاد زینب کبری کجاست؟

 

سرشك ديدهها مي بارد امشب

محبت از شما مي بارد امشب

ولايت ، مغفرت ، بركت ، عنايت

ز عرش كبريا مي بارد امشب

شب وصل مناجاتي دلان شد

اجابت با دعا مي بارد امشب

كرامت مي نوازد سائلان را

سپهر هل اتي مي بارد امشب

به شوق مجتبي در خلوت خود

ببين چشم خدا مي بارد امشب

ادامه...

کاری نکردم که خوشحالت کنه

کاری هم نکردم که سر افرازت کنه

بهترین مسلمون دنبا هم نیستم

اما

مگه ادم بدا دل ندارن؟؟؟

یا امام الزمان... مگه دنیا رو نمیبینی  که چه

وحشی شده..

پس چرا نمیای

مگه نیبینی مسلمونا الکی الکی دارن کشته میشن

مگه نمیبینی جونای اسلام دارن به راه خلاف کشیده میشن

مگه نمیبینی که هنوز بچه های هستن که با شکم گشنه میخوابن

مگه نمیبینی این همه کشتار و ظلم و دلتنگی رو

یا امام الزمان پارسال من تو حرمت بودم درست چند روز قبل از تولدت

اما نتونستم دینمو عدا کنم... خواهش میکنم یه فرصت دیگه بهم بده.

خواهش میکنم من در برابر مشکلات قوی کن و نزار

حال و هوس و چیزای مسخره سر  راهمو بگیره

یا امام الزمان ۳ تا چیز ازت میخوام

میدونم خیلی پرروم اما خواهش میکنم

خواهش میکنم آقا ....

نوشته شده در Fri 15 Aug 2008ساعت 8:47 AM توسط رشا| |
 

تنها زمانی موانع را می بینید که چشم را از هدف برداشته اید.
.
.
.
.
.
.
 یعنی من الان من دیگه تو فکر اون آرزو نیستم ؟؟؟
چون هر جور فکر میکنم میبینم نمیشه ~~
 
نوشته شده در Fri 8 Aug 2008ساعت 8:40 AM توسط رشا| |
ای کاش اصلا من به دنیا نمیومدم

ای کاش اصلا من دختر محمد و زهرا نبودم

ای کاش اصلا نمیومدیم اینجا

ای کاش اصلا کلاس هشتمی وجود نداشت

ای کاش من تو اون یکی کلاس بودم

ای کاش اصلا اونها رو نمیشناختم

ای کاش با هیچ کدومشون دوست نبودم

ای کاش اصلا مسنجری وجود نداشت

ای کاش اصلا من تو یه شهر دیگه بودم

ای کاش بابای من بجای اینکه فیزیزیست بود یه چیز دیگه بود

ای کاش من خراب نمیکردم

اما الان که این اتفاقا افتاده

دیگه نباید الکی الکی ذوق مرگ بشم

دیگه نباید با خیالات زندگی کنم

دیگه نباید خودمو با یه فردی که زندگیه ادمو به قصد شوخی به هم میریزه مقایسه کنم

دیگه نباید از کسی بترسم

دیگه نباید هر موقه از خیابون رد میشم و از اون ماشینا میبینم جونم بیاد بالا که مبالا اون باشه

دیگه نباید اعصابمو خورد کنم

دیگه باید اونارو فراموش کنم

دیگه باید بشینم خر خونی کنم تا بالاتر از اون بشم

دیگه نباید... دیگه باید

خدایا، میدونم الان میگی این باز دهنشو باز کرد... اما ازت میخوام که اعصابمو از این هوس و خواسته های الکی راحت کنی... ازت میخوام خودت به اون راهی که تو میخوای منو هدایت کنی

خدایا، تو رو به بزرگیت قسم.. من دیگه خسته شدم..طاقت این همه تحمل رو ندارم.. خواهش میکنم یه کاری کن...

خدایا...

پ.ن ۱: ادم بعضی چیزا رو نمیتونه حتی به عزیزترین کسانش بگه واسه همین میره به ادمایی  میگه که اصلا شاید تا اخر عمر نبینتشون !

پ.ن۲: بعضی ادمها هم مثل من خرن !!چرا؟؟ واسه اینکه با این چیزایی که دارن ادم نمیشن با اینکه خیلی از مردم ارزوی داشتنشونو دارن.. همیشه میخوان به یه چیزی برسن که.. خب شاید به صلاحشون نباشه...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در Wed 6 Aug 2008ساعت 9:29 PM توسط رشا|
دیروز واسه ایام شعبانیه رفتیم مسجد !! خب البته طبق معمول خانوما پایین اقایون بالا (حسینیه البتول) تلویزیونو روشن کردن و اقایون شروع کردن بهمولودی خوندن.. اما کو گوش شنوا !!؟؟ خانومها هم که داشتن قه قه میخندیدن و من و دوستم اصلا درباره ی چیزای کاملا متفاوت حرف میزدیم.. فقط اخر کار که همه دست میزدن خانم ها شروع به هل هله کردن !! ( اونم از نوعی که ام طاها میده) خلاصه من و زهرا هم واسه خونمون حال و هوایی داشتیم و از اولین لحظه که وارد حسینیه شدیم تا اونموقه که رفتیم داشتیم یه نم حرف میزدیم !!

555

بعد میدونین چی منه میکشه؟؟ اینکه همه ی آقا پسر و دختر هایی که میان.. خب نه همشون اما بعضیاشون بزرگترین سوسولای اتاوا هستن اما وقتی میاد مسجد خودشونو بچه معصوم میکنن !! مثلا همین این دختره که تو کلاس تابستونیمون بود!! خیر سرش روسری سرشه اما هم شراب استفاده میکنه هم با پسر جماعت جمعه شبا رو به سر میبره !!~ بعدش اینا که میان مسجد مثل بچه ادم مانتو بلند و "حجاب" اسلامی میپوشن اون موقه مامان خانم میگه از اینا یاد بگیر !!!  د اخه چرا به این مردم هر چی رو میبینن باور میکنن

555

 پ.ن ۱: خب شنبه تولد ریم بید!! به نظرتون چی براش بخرم؟

پ.ن۲: امروز هم تو مسجد ابوذر برنامه هست که اگه بروبکس برن من هم میرم !!

پ.ن: به دعای شما احتیاج دارم .. خواهش میکنم منو محروم نکنین

نوشته شده در Wed 6 Aug 2008ساعت 9:26 AM توسط رشا| |
داشتم وبلاگ پاتوق بچه های قم رو میخوندم که درباره ی  این مطلب نوشته بودن.. خب راست میگه این زینب خانم دیگه... به وقت ما از ساعت تقریبا ۱۲ ظهر به بالا همه وبلاگای بروز شده در باره ی عشق و عاشقیه... صبحش همش درباره ی کامپیوترو از این جور چیزاست.. بابا اخه یکی نیست یه وبلاگ خاطراتی بزنه ( با عکس )... اخه کسی نمیدونه من کشته مرده ی عکسم... یا اینکه قصه هایی مثل قصه هایی که ایرسا جان تو وبلاگ قبلیش مینوشت بنویسه...

 حالا یه آدمی که بیکاره ( دقیقا مثل من ) و کاری جز وبگردی ( چون حوصله ی ولگردی رو نداره) میشینه و تحت تاثیر این وبلاگا قرار میگیره... نمیگم کسی از عشق و مشق و پشق ننویسه اما اگه دقت کنین چه فرد وبلاگ نویس تو عشقش موفق بوده یا نه وبلاگش زنگش سیاهه. !! اخه عزیز من گل من مگه سیاه رنگ عشقه؟؟؟ اونموقه یه جور آهنگی میزارن که ادم یاد هر چی بدبختیه میوفته.. اگه هم نداشته باشه الاکی از یه جا گیر میاره..

اون موقه میگن چرا امار افسردگی توی مردم میره بالا... تحقیقات نشون میده اگه یه ادمی یه آهنگی گوش کنه که غمگین باشه ۸۰ ٪ بیشتر تمایل به انجام دادن کارهای نا موفق میکنه !! حالا وای به حال کسی که به آهنگایی مثل اهای خوشکل عاشق یا  نمیدونم از این اهنگایی که امید رو از ادم میگیره ۲۴ ساعته گوش کنه.. ~~~

الان میگین این چه مرگشه این طوری مینویسه ~~ ؟؟!! خب حق دارین بگین

خب من سه سه و نیم ساله که وبلاگ نویسم ( اینم وبلاگ قبلیم ) اما برای تقریبا یه سال وبلاگ مبلاگ رو  تعطیل کردم.. حالا که دوباره عشقم کشید بیام وبگردی تحت تاثیر این جور وبلاگا قرار میگیرم میشینم آهنگاشونو گوش میدم اون موقه روز و شبم میشه نا امیدی..~~

منم نیست خیلی باهوشم ( بزنین به تخته) وبلاگو از رو اسمشون انتخاب میکنم... مثلا اگه اسم وبلاگه دختر بارون و نمیدونم دریای بی انتها و از این جور چیزا باشه میرم ببینم چه خبره ... که آهنگ و رنگ سیاهیه وبلاگ کار خودشو نو رو اعصابم میکنه.. ~~

 

پ.ن ۱: اگه وبلاگ خاطراتی سراغ دارین... لطفا به من بگین

پ.ن ۲: تحقیقات ( اینا رو از کلاس سایکولوژیم یادم مونده) نشون میده که اگه یه آهنگ شاد تو روز گوش کنین ، اعتماد به نفس و مختون بیشتر به دنیا و مشکلاتش باز میشه و میتونین مشکلاتتون رو زورتر و بهتر حل کنین ~~

نوشته شده در Mon 4 Aug 2008ساعت 9:34 PM توسط رشا| |

Few weeks ago at the bus stop on my way to summer school  while it was rainning like hell

some random person : hello ( with a big gay smile ) 0.o

Me: hello,, then a slight smile & an odd look

person : umm,, are you waiting for the bus? do you when it's gonna come

Me: yea,, ok i can call the bus station and ask if u want

person : giving that same gay/ugly/retarded smile

 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

The next day

the same person again  : so it was rainning hard yesterday ey ?? l

me: yeah.. i was wet and it was soo gross and eww

person: started interducing himself and telling me wow we're from the same country !! l

me : with a lil freaking out,,, saying wow that's nice

person : umm can i have ur number?l

me: NOOO but here's my email

 

Now i thought it was only for friendship but the same evenning

arround 8 8:8 30 i signed on into msn.. all the sudden i see the add  requeste thingy,, freaked out of course,,, with a lil horror.. so he comes online after few mins and started sweet/randome talking with me.. diamm that was the stupidest chat i've ever had.. grr i just wanna rip him into pieces... he started saying blah blah i think ur a good girl and everything

anyway i ended up noticing that he unno.. well i guess i could say liked me or something.. so i asked , how old are you? and he, the bull s***, say oh now u want my age? anyway so he triedto be this cooli cooli guy who flirts with girls

anyway you can see it right from the first time that a full grow up proper man wouldnt come and act like him... spacially in CANADA !!! anyway

so i blocked him and never talked to hima gain.. and today i see my mom talking about someone from his place and i was like  apperantly my mom and his sister/mom have meet in the park

anyway I hope i will never see/talk to him ever again in my life

پ.ن : ممنون از اونایی که جواب سوالاتمو دادن 

نوشته شده در Sun 3 Aug 2008ساعت 7:30 PM توسط رشا| |
سه شنبه تقریبا ۴ عصر

مامان بودو بیا.. مامان دیگه نمیتونم روی پام وایسم.. مامان چشام دیگه نمیبینه.. مامان همه جا سیاه شده ماماننننننن... بعدشم یه گوشه مثل مرده ها ولو شده..

۲ ساعت بعد ..

آقای دکتر ۱ : به دختر خانم شما یه شک شدید واره شده..

اقای دکتر ۲: دختر خانم شما ضعف کرده همین.

اقای دکتر ۳: فشار باعث این اتفاق شده.

شبش : مامان من حوصلم سر رفته.. دلم داره میترکه.. میخوام برم یه شهر دیگه زندگی کنم!!

~~~~~~~~~~~~~~~~

چهارشنبه : استراحت مطلق

~~~~~~~~~~~~~~~~

پنج شنبه

دیرینگ درینگ درینگ

من : الو

تزنیا : سلام رشا.. چطوری هنوز زنده ای؟

من : سلام.. اره ممنون.. مثل اینکه بدت نمیاد من بمیرم نه؟؟

تزنیا : نه بابا این چه حرفیه.. بدون تو که اصلا حال نمیده..

من : حالا چه خبرا..؟؟؟

تزنیا: هیچی فقط دیروز حوصلم سر رفته بود منم رفتم تو فیس بوک روی عکسای رازا و مبین کامنت دادم..

من : خب چی نوشتی ؟

تزنیا برو خودت ببین..

من : بعد از ۲ دقیقه  اینا چیه نوشتییی

تزنیا : پاشو بیا تو ام اس ان با هم دیگه بچتیم گروهی

من : باشه الان میام بای باییی

۱۰ دقیقه بعد....

من و رازا و مبین و تزنیا تو یه اتاق چت

تزنیا : خب رازا چه کارا میکنی بدون من... خواب منو میبینی دیگه نه؟؟

من :  دختره زده به سرش

رازا : اره دیگه.. بدون تو...

من : خلاصه قبل از اینکه وبلاگم فیلتر بشه بریم سراغ اخر قصه..

بعد از نیم ساعت..

تزنیا : رازا من حرفایی که زدمو شوخی کردم فکر نکنی یه موقه دوست دارم

رازا : ا اا  نه.. خب من میدونستم تو شوخی میکنی

من تو یه اتاقک دیگه ..

من : تزنیا این چیه بابا زده به مخت.. چرا هر چی حرف عشقولانه بلد بودی به رازا گفتی.. مگه دوسش داره؟؟

تزنیا :نه بابا فقط داشتم شوخی میکردم

~~~~~~~~~~~~~~~~

یه سوال برای دختر و پسرا :

آیا دوستی یک دختر و پسر میتونه بدون عشق (عشقولانه) باشه ؟؟ ( تو جایی که پسرا و دخترا با هم میرن مدرسه و بیرون و خلاصه مشکلی بین دوست و پسر و پلیس و  دولت نداشته باشه )

 

یه سوال برای دختر خانوما :

تا کجا باید فاصله  بین یه پسر که فقط دوستتون هست ( نه دوست پسرتون) رو حفظ کرد.. یعنی چیارو میشه گفت چیا رو نمشه گفت..؟؟

 

یه سوال برای گل پسرا :

شما خوشتون میاد که یه دختر بیاد فقط برای شوخی ( اونم دختری که از قبل میشناسین) باهاتون عشقولانه حرف بزنه؟؟ یا اینکه آیا حرفاش باورتون میشه تا حدودی یا نه؟

 

~~~~~~~~~~~~~~~~

حالا واقعا این چیزای بالا ربطی به مریض شدن ( فشار/شوک)  من داشت؟؟

 

من (صورتیه) اون وقتا که هنوز مدرسه باز بود

 

نوشته شده در Thu 31 Jul 2008ساعت 3:22 PM توسط رشا| |
سلام

بلاخره کلاس تابستونی هم تموم شد  و تعطیلات ۳۲ روزه ی من تا سال تحصیلیه جدید شروع شد...

دیدین اول تابستون که میشه یا وسط امتحانات هی دلتون میخواد برنامه ریزی کنین که واسه تابستون چه کار کنین چه کار نکنین... خب منم همین کا و کردم اما تا تابستون شروع شد انگار نه انگار که براش برنامه ریزی کرده بودم ... همیش بخور و بخواب

حالا اون هیچی

 

پریروز رفتیم که کارنامه ی کلاس تابستونی رو با برو بچه ها بگیریم که دیدین هوا خوبه برگشتیم خونه وسایلمونو برداشتیم و رفتیم... اولش رفتیم تو فود کرت ریدو سنتر ناهارمونو خوردیم بعدش رفتیم ساحل بعدشم رفتیم یه کافه گلاسه تو ببل سیتی زدیم و خسته کوفته اومدیم خونه

اما جاتون خالی خیلی خوش گذشت...

خبر بدش اینجاست که ما ۵ تا دوست صمیمی هستیم.. اما ریم میخواد از اتاوا پاشه بره یه شهر دیگه... تا اخر اگست هم بیشتر پیشمون نیست :( میکی هم که فردا ساعت ۵ و نیم صبح پرواز داره که بره ژاپن.. و امروز اخرین روزیه که ما ۵ تا دوست با همیم...

همیش اینطوری میشه.. تا ادم به چند نفر عادت میکنه یهو یه اتفاقایی میوفته که از هم دور میشن .. اخه چرااااااااااااا

سانسور رو حال کردین

 How like a winter hath my absence been
From thee, the pleasure of the fleeting year!
What freezings have I felt, what dark days seen!
What old December's bareness everywhere!
~William Shakespeare, "Sonnet XCVII

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در Sun 27 Jul 2008ساعت 7:44 AM توسط رشا| |
قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت