نوشته شده در تاريخ Fri 19 Jun 2009 توسط رشا
روزهای زندگی چه زود دارن میگذرن و من همینطوری نشستم منتظر هیچی... هیچ چیز که همه چیزه و همه چیزی که هیچ چیز نیست...
روز اول دبیرستان انگاری همین دیروز بود... الان... ۱۰ روز کمتر از دوره ی دبیرستان مونده
نمیدونم چرا... اولش که دانشگاه قبول شدم ( هم تو دانشگاه اتاوا هم تو دانشگاه کارلتون) داشتم بال در میاوردم... اونم همون پروگرامی که من میخواستم ... اما الان...
نمیدونم.. عادیه؟؟ احساس میکنم دیگه حوصله ی درس خوندن رو ندارم... احساس میکنم که فایده ای برای زندگی کردن نیست... احساس میکنم مردن با زنده کردن هیچ فرقی نداره..
نمیدونم... شاید هر جوونی تو این سن اینقده حساس میشه..
اه باز ۱۳ روز درس و امتحان...
بعدش ۲۶ جشن فارق التحصیلی...
۸ سپتامبر.... شروع یه زندگی تازه تو دانشگاه
باید خوشحال باشم اما دلیلی واسه خوشحالی نمیبینم
میترسم... از ادمای دور و ورم و تو دنیا میترسم
کاش من من نبودم
![]()
نوشته شده در تاريخ Sat 6 Jun 2009 توسط رشا

