яαѕнα 101
رودرا: یاد پارسال به خیر چقده با بچه ها میرفتیم بیرون با هم خوش میگذشت !! الان همه حرف ها شده پارتی و شراب و مستی سلما: بااینکه چش نداره ببینه مردم از اون بشتر نمره میارن اما دختر باحالیه... ادم وقتی باهاش حرف میزنه احساس میکنه همه ی در های موقعیت براش باز میشه. اما به خاطر اینکه که وقت نداشتم که برگه هارو براش پرنت کنم ببرم دانشگاه لوس بازی در میاره علی: دو سالیه که همدیگه رو ندیدیم اما گاه به گاهی تو یاهو یا ام اس ان میچتیم خواهر علی: بی معرفت انگار نه انگار من کلاس ۸ دوست صمیمیش بودم برادر علی: پزو ... اما خنده دار و دوست پرست. اما از وقتی که برگشت کشورش یه ایمیل یا مسج هم نفرستاده . سندی: هی میگه من هر روز کار میکنم . وقت نمیکنم بیام ریم: نیست تازه از دبی واسه خوشگذرونی اومده انجا هی وقت ندارم وقت ندارم بازی در میاره رم: تنها ادمی که هیچ کینه ای رو به دل نمی گیره.. حرفشو رک و راست به ادم میزنه. فش و مش نمیده و اهل مستی و خراب کاری نیست . اما حیف که رفت پیش پدر و مادرش تو یه شهر دیگه زندگی کنه ( که امروز میاد برای دیدنی) ویوین خواهرش: اخه کدوم دانشگاهی ( بزنین به تخته ساعد: از وقتی که با این دختره ی پررو و دیوونه دوست شده. ادم حتی میترسه باهاش حرف بزنه.. یادش به خیر پارسال چقده خوش میگذشت. سعید برادرش: نمیدونم چرا از وقتی نرگس منو اد کرد و مجبور کرد الکی بهش مسج بدم که از حا و هوای نرگس بپرسم دیگه یه خورده سنگین شده !! تزنیا: دوست صمیمی من که ۵ ساله با همیم و از جیک و پیک هم خبر داریم !! که دیروز سر خونه دعوا کردیم اما امروز دوباره دوست شدیم. و پن پل غزیز من نرگس خانعلیزاده نرگس: جیگرتو جیگر !! تنها مشکلش اینه که این دختر مثل ادم ایزد انلاین نمیاد!! موقععی که اون هست من نیستم یا اون نیست من هستم. و... دوستان دیگری که قبلنا یه عالمه با هم خوش میگذروندیم چه تو دنیای واقعی چه تو مجازی که الان شک دارم حتی اسمم رو هم یادشون باشه ! ای کاش پیش هم بودیم. مطمئنم که دوستای خوبی برای هم میشدیم. ---------------------------- امروز با شلاله رفتیم نزدیک پارلمان و دانشگاهم قدم و حرف زدیم. جاتون خالی اودم خونه مثل بلا نسبتم خر خوابیدم !! ما هم بالو بندیلو باربیکیو و بستیم و با ۳ تا ماشین د حالت مسابقه رفتیم انرو هندرسون پارک. اونجا جاهای ماهیگیری داشت. منم واسه دومین بار ماهیگیری دو تا گربه ماهی گرفتم اما چون گفتن خوردن گربه ماهی حرامه برگردوندیمشون تو آب. چند تا که پد علی گرفت بعدش دو تا از این ماهی بزرگا گرفت که عکسشونو برات میزارم. ( ماهی پسر عممه و بابای علی اون سمت چپش وایساده) وقتی ماهیه رو اورد مردم هی میخندیدن چون تقریبا تو اون ۱۲ تا بچه که اونجا با ما بودن همه به نوبت باهاش عکس انداختن. تا پست بعدی.... قبلا ها چقده حوصله ی وبلاگ بازی داشتم اما الان سال به سالم حوصله نمیکنم که بیام بنویسم... اما من خیلی دوست دارم هر روز وبلاگمو اپ کنم.. امروز تو فیس بوک یکی از دوستام یه نوت نوشته بود. اونم نصفش ایرانیه و در باره وبلاگ بازی نوشته بود. نوشته بود که از سن ۱۲ سالگی همیشه میخواسته وبلاگ درست کنه اما هیچ موقه تا همین ۲ روز پیش وبلاگ درست نکرده بود.. نوشته بود که دوست دخترش دو تا نوت تو فیس بوک نوشته بود و یکیشون در باره ی خود پسره بود. نوشته بود که مردم خیلی عوض میشن و از این حرفا امروز برای اولین بار نا خواسته جرات پیدا کردم ! حالا هر کی ندونه میگه طرف از این دختر ضعیفاست... اما اصلا این طور نیست.. به قول نمیدونم کی گفتنی.. هر ادمی یه نقطه ضعف داره و نقطه ضعف منم هم.. یه جورایی... یه ادمه.. یعنی یکی از دوستای قدیمیمه ولی.. بگذریم همیشه با هم مهربون بودیم اما وقتی از مدرسه ی همدیگه جدا شدیم فقط ام اس ان یا دیدنی های ناخواسته تو ریدو سنتر ا رو به هم میرسون.. و امروز بعد از تقریبا ۴ سال با جرات تمام تونستم بگم تو اشتباه میکنی... ( در حالی اصلا چیز بزرگی نبود و اون همیشه احترام منو نگه میداشت) نمیدونم چرا دارم اینو اینجا مینویسم یا چرا من الان خوشحالم اما...فقط فکر تو یه دانشگاه بودن منو دق میده. بعضی موقه ها میشینم میگم ای کاش این حافظه ی مخ من هم یه دکمه اپشنز داشت که میرفتم اون تو و کوکیها و هستریها رو پاک میکردم و دوباره از اول شروع میکردم... الان میگید بابا یارو یه پا توهمه ( منم میگم به رویس جمه- ورمون رفتم دیگه ! نمیدونم احساس میکنم این روزا اون کانفدنس کافی رو ندارم.. چراشو نمیدونم اما ای کاش بیشتر میتونستم روی پای خودم وایستم.. مشکلی الحمدو لله غیر از این ندارم.. اما احساس میکنم این روزا هر اتفاقی رو که میوفته تو خودم نگه میدارم و حتی به بهترین دوستم هم نمیگم.. احساس میکنم که منتظر یه چیزی هستم و روزهایی که میگذره رو اصلا احساس نمیکنم.. احساس میکنم که این زمونه یه جوری شده ... صبح ها بابا میره سر کار.. مامان میره سر کار خونه و من میرم مدرسه... الانم که تابستونه همه چیز همون حالت فقط اینه من یه خورده دیتر از خواب پایشم و اگه خونه باشم الاف ام اس ان و فیس بوک میکشم.. دیگه مثل اون قدیما حوصله ی رفتن بیرون با دوستامو و خوشگزرونی رو ندارم... حوصله ی هیچ کاری رو ندارم.. الان شاید فکر کنید که من دپرس شدم.. اما باور کنید اصلا هیچ دردی ندارم ( بزنید به تخته) نمیدونم اما سیستمم به کلی قاط زده.. دلم واسه اون قدیما تنگ شده.. واسه مادر بزرگم که به رحمت الهی رفت.. واسه اون قدیما که خانواده ی مادرم حالمون رو هم به اون چخان بازیاشون میپرسیدن تنگ شده.. دلم واسه اینکه من عزیز دردونه ی عمم بودم تنگ شده... دلم واسه موقه ها که از ته دل میخندیدم تنگ شده.. دلم واسه اون موقه ها که بابا میگفت اگه این نمره رو بیاری اینو برای میخرم و اگه اون نمره رو بیاری اونو برات میخرم تنگ شده.. الان هر چی که بابام بگه بخون تا برات بخرم میدونم اگه نخره خودم میخرم.. دیگه اون زندگیم اون شور و شوق خاصی که داشت رو نداره... اما فکر کنم بودنم چرا.. بخاطر همون یه نفر.. ای کاش بابای منم سفیر بود به جا فیزیزیست... نمیتونم فراموش کنم.. شب و روز... هر لحضه.. هر ثانیه.. دیگه واقعا قاطی کردم.. من دیگه اون رشای سابق نیستم .. اما دلم میخواست بودم... دلم میخواست زمونه مثل اون قدیما بود. پ.ن: اگه تا اینجا حرفای من رو خوندین ممنون
) با ۱۵ ۱۶ ساله ها میگرده؟![]()
![]()




) 

| قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت |


