яαѕнα 101
زمان چه زود میگذره! مثل برق ۴ سال گذشت و ما سر از دانشگاه در اوردیم امروز وقتی داشتم میومدم خونه به این فکر بودم که تو ۴ سال اخیر چه کاری کردم که به دردم خورده و کاری کردم که اعصابمو داغون کرده.. نمیدونم شاید بهترین چیز تو دبیرستان اشنایی من با چند تا از دوستام بود.. البته میدونم که بدون یه معجزه شاید دیگه هیچ موقه با هم نباشیم و هم دیگه رو نبینیم ولی به خود خدا قسم که این معجزه از دو روز پیش داره یه جورایی اتفاق میوفته.. خدایا من تا حالا سعی کردم که یکی از بنده های خوبت باشم.. تا جایی که تونستم و میتونم سعی میکنم راضیت کنم.. تو تنها کسی هستی که من به اون پناه میبرم و خودت هم میدونی که من به هیچ کسی حتی پدر و مادرم هم پناه نمیارم وقتی مشکلی دارم.. تو بهترین و تنهاترین کسی هستی که از دلم من خبر داری و تنها کسی هستی که صلاح منو میدونه.. از شما میخوام که هر چه به صلاحمه رو جلوی پام بزاری.. احساس غریبی دارم... یه روزهایی شیطون میره تو جلدم و کارایی میکنم که تو رو ناراحت میکنه اما دیگه قول میدم من به شیطون غلبه بشم و سعی میکنم که بنده ی خوبی برات باشم.
انگاری همین دیروز بود که فرداش شروع کلاس ۹ بود... اون همه دلهره.. اون همه استرس.. اون همه شادی .. واسه رفتن به دبیرستان !
.. روزهای زندگی همین طوری داره میگذره..
| قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت |

