яαѕнα 101
قبلا ها چقده حوصله ی وبلاگ بازی داشتم اما الان سال به سالم حوصله نمیکنم که بیام بنویسم... اما من خیلی دوست دارم هر روز وبلاگمو اپ کنم.. امروز تو فیس بوک یکی از دوستام یه نوت نوشته بود. اونم نصفش ایرانیه و در باره وبلاگ بازی نوشته بود. نوشته بود که از سن ۱۲ سالگی همیشه میخواسته وبلاگ درست کنه اما هیچ موقه تا همین ۲ روز پیش وبلاگ درست نکرده بود.. نوشته بود که دوست دخترش دو تا نوت تو فیس بوک نوشته بود و یکیشون در باره ی خود پسره بود. نوشته بود که مردم خیلی عوض میشن و از این حرفا امروز برای اولین بار نا خواسته جرات پیدا کردم ! حالا هر کی ندونه میگه طرف از این دختر ضعیفاست... اما اصلا این طور نیست.. به قول نمیدونم کی گفتنی.. هر ادمی یه نقطه ضعف داره و نقطه ضعف منم هم.. یه جورایی... یه ادمه.. یعنی یکی از دوستای قدیمیمه ولی.. بگذریم همیشه با هم مهربون بودیم اما وقتی از مدرسه ی همدیگه جدا شدیم فقط ام اس ان یا دیدنی های ناخواسته تو ریدو سنتر ا رو به هم میرسون.. و امروز بعد از تقریبا ۴ سال با جرات تمام تونستم بگم تو اشتباه میکنی... ( در حالی اصلا چیز بزرگی نبود و اون همیشه احترام منو نگه میداشت) نمیدونم چرا دارم اینو اینجا مینویسم یا چرا من الان خوشحالم اما...فقط فکر تو یه دانشگاه بودن منو دق میده. بعضی موقه ها میشینم میگم ای کاش این حافظه ی مخ من هم یه دکمه اپشنز داشت که میرفتم اون تو و کوکیها و هستریها رو پاک میکردم و دوباره از اول شروع میکردم... الان میگید بابا یارو یه پا توهمه ( منم میگم به رویس جمه- ورمون رفتم دیگه ! نمیدونم احساس میکنم این روزا اون کانفدنس کافی رو ندارم.. چراشو نمیدونم اما ای کاش بیشتر میتونستم روی پای خودم وایستم.. مشکلی الحمدو لله غیر از این ندارم.. اما احساس میکنم این روزا هر اتفاقی رو که میوفته تو خودم نگه میدارم و حتی به بهترین دوستم هم نمیگم.. احساس میکنم که منتظر یه چیزی هستم و روزهایی که میگذره رو اصلا احساس نمیکنم.. احساس میکنم که این زمونه یه جوری شده ... صبح ها بابا میره سر کار.. مامان میره سر کار خونه و من میرم مدرسه... الانم که تابستونه همه چیز همون حالت فقط اینه من یه خورده دیتر از خواب پایشم و اگه خونه باشم الاف ام اس ان و فیس بوک میکشم.. دیگه مثل اون قدیما حوصله ی رفتن بیرون با دوستامو و خوشگزرونی رو ندارم... حوصله ی هیچ کاری رو ندارم.. الان شاید فکر کنید که من دپرس شدم.. اما باور کنید اصلا هیچ دردی ندارم ( بزنید به تخته) نمیدونم اما سیستمم به کلی قاط زده.. دلم واسه اون قدیما تنگ شده.. واسه مادر بزرگم که به رحمت الهی رفت.. واسه اون قدیما که خانواده ی مادرم حالمون رو هم به اون چخان بازیاشون میپرسیدن تنگ شده.. دلم واسه اینکه من عزیز دردونه ی عمم بودم تنگ شده... دلم واسه موقه ها که از ته دل میخندیدم تنگ شده.. دلم واسه اون موقه ها که بابا میگفت اگه این نمره رو بیاری اینو برای میخرم و اگه اون نمره رو بیاری اونو برات میخرم تنگ شده.. الان هر چی که بابام بگه بخون تا برات بخرم میدونم اگه نخره خودم میخرم.. دیگه اون زندگیم اون شور و شوق خاصی که داشت رو نداره... اما فکر کنم بودنم چرا.. بخاطر همون یه نفر.. ای کاش بابای منم سفیر بود به جا فیزیزیست... نمیتونم فراموش کنم.. شب و روز... هر لحضه.. هر ثانیه.. دیگه واقعا قاطی کردم.. من دیگه اون رشای سابق نیستم .. اما دلم میخواست بودم... دلم میخواست زمونه مثل اون قدیما بود. پ.ن: اگه تا اینجا حرفای من رو خوندین ممنون
) 

| قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت |


